از بایزید بسطامی (از شاگردان امام جعفر صادق (ع)) پرسیدند: چه شد به این مقام رسیدی؟

گفت: در یک شب سرد زمستانی، در نیمۀ شب، مادرم از خواب بیدار شد و از من آب خواست. رفتم کوزۀ آب را بیاورم، دیدم کوزه آب ندارد.

 

به سر چشمه رفتم آب آوردم و وقتی به منزل برگشتم دیدم مادر در خواب است. همچنان با در دست داشتن کوزه ایستادم تا مادرم پس از بیدار شدن از آب کوزه استفاده کند.

چون مادر از خواب بیدار شد از آب خورد و مرا دعا کرد و چون خواستم کوزه را بر زمین بگذارم، کوزه به دست من یخ زده بود. مادر پرسید: چرا کوزه را بر زمین نگذاشتی تا دست تو یخ نزند؟ گفتم: ترسیدم تو بیدار شوی و من حاضر نباشم.

 

مادر باز هم مرا دعای بسیار کرد و من گمان می برم از دعای او، خداوند این چنین توفیقاتی به من عطا فرمود.

 

                                            

 

                                                  " منبع: کتاب سّر دلبران "

 


 

نوشته شده توسط یسنا در پنجشنبه بیستم فروردین 1388 ساعت 13:16 موضوع | لینک ثابت